تبليغاتX
شب
این روز ها کلا بی خیالم...تو عالم بی خیالی به سر میبرم...

با خودم حرف میزنم...بلند بلند اواز می خونم...به همه چی میخندم...

دوباره مثل بچگی هام رو جدول خیابون راه میرم...دستام رو از هم باز میکنم...

دیگه با خودم چتر نمیبرم...اجازه میدم بارون تا اونجایی که دلش میخواد خیسم کنه...

تو مدرسه,قبل از این که بقیه بیان رو زمین دراز میکشم و به ابرایی که با نسیم صبح گاهی این ور اونور میرن نگاه میکنم...

به بستنی لیس های جانانه میزنم...زبونم مور مور میشه و یخ میزنه...

صدای پرنده ها و واق واق سگ همسایه رو دوست دارم...مثل سمفونی های بتهوون...

معتاد سینما شدم...هر هفته میرم سینما...تازگی ها با سازم هم رفیق تر شدم...هر روز با یه دستمال نمدار تمیزش میکنم...

پوستر دانشگاه کمبریج رو خریدم و هر روز نگاهش میکنم...خدا رو چه دیدی...شاید من هم بتونم جز سه نفر اول کالج بشم و بورسیه ی کمبریج رو بگیرم...

با لذت درس میخونم...با لذت تمرین حل میکنم...یه چیزی بگم؟!...امروز کتاب ریاضیم رو بوس کردم!...

کلا بی خیالم...بی خیال بی خیال...

تازگیا همه بهم میگن دیوونه شدی!...یعنی دیوونگی انقدر خوبه؟!...پس بیاین همه دیوونه شیم...فقط این ویژگی های افرادی نیست که به مرگ نزدیکن یا مرگ بهشون نزدیکه؟!...نکنه میخوام بمیرم خودم خبر ندارم؟!...

همین جا میخوام از دنیا تشکر کنم...بعضی وقتا خیلی مهربون میشه...البته خیلی ها میگن دنیا همیشه مهربونه...این ماییم که باید چشم هامون رو باز کنیم...!

پس نوشت:به همراه نداشتن چتر در کشور های استوایی یعنی خود خود دیوانگی!

نوشته شده توسط مهتاب در دوشنبه یازدهم بهمن 1389 |


قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم

بعد از مرگم انگشت های مرا به رایگان در اختیار اداره ی انگشت نگاری قرار دهید

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبد شکافی کند,من به ان مشکوکم

ورثه حق دارند با طلب کاران من کتک کاری کنند

عبور هر گونه کابل برق,تلفن,لوله اب یا گاز از داخل گور این جانب اکیدا ممنوع است

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی,گورستان را تماشا کنم

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید,شاید انجا هم نیاز باشد

مواظب باشید به تابوت من اگهی تبلیغاتی نچسبانند

روی تابوت و کفن من بنویسید:این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست!

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند.در چمنزار خاکم کنید

کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند باید هم قد باشند

شماره تلفن گورستان و شماره ی قبر مرا به طلب کاران ندهید

گواهینامه رانندگیم را به یک ادم مستحق بدهید,ثواب دارد

در مجلس ختم من گاز اشک اور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند

از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خود حضور یابم قبلا پوزش می طلبم!               "حسین پناهی"

 

بعضی از ادم ها بزرگند...بزرگ به دنیا میان...بزرگ زندگی میکنند...و بزرگ میمیرن...بدون این که به بزرگ بودن "فکر" کنند...بدون این که ارزوی بزرگ بودن رو داشته باشن...چون اونها ذاتا بزرگند...کسی که ذاتا چشم هاش ابیه هیچ وقت ارزوی چشم ابی رو نداره...

بعضی از ادم ها معمولیند...اگر بخوان میتونن بزرگ باشند...تلاش میکنند...جان میکنند...عرق میریزند...و به بزرگی میرسند...البته این ها هم در وجودشان اندکی بزرگی داشتند...

بقیه ی ادم ها معمولیند...معمولی اند نه "بزرگ" اند و نه "کوچک"...معمولی زندگی میکنند...معمولی میخورند و معمولی می خوابند...و بعد معمولی میمیرند...

فاجعه زمانی اتفاق میفتد که معمولی فکر کند بزرگ است...و بزرگ فکر کند معمولیست...!

چه خوب میشه اگه همه جای خود باشیم و به این جایگاه "افتخار" کنیم!

پس نوشت:تو همین وبلاگستان خودمون هم کم نیستند کسایی که "فکر" میکنند بزرگن!یکی از عوامل به وجود اومدن این "فکر" کامنت دونی وبلاگ هاست که پر شده از قربان صدقه و به به چه چه گفتن.اصلا از نظر من دوست چرب زبون از هزار تا دشمن هم بد تره!

نتیجه نوشت:بیایم کمتر به حرف کسایی که ازمون تعریف میکنن گوش بدیم!

نوشته شده توسط مهتاب در سه شنبه پنجم بهمن 1389 |
دوستی داشتم که به هیچ کس اجازه نمیداد از گل بهش پایین تر بگه...تو حاضر جوابی استاد بود...یه دونه میزدی صد تا میخوردی...حقش رو میگرفت...به هر قیمتی...حرفش رو میزد...رک و راست...اصلا براش مهم نبود طرف مقابلش ناراحت بشه...هیچ وقت شوخی ای رو بی جواب نمیذاشت...نگاهی رو بی جواب نمیذاشت...نه این که فکر کنین قلدر بودا...نه...اتفاقا خیلیم بچه ی خوبی بود...

نقطه ی مقابل این دوست من بودم(هنوزم هستم)...من جواب همه رو نمیدم...هیچ وقت به طور رسمی دنبال حقم نرفتم...خیلی وقتا حرفی رو که باید میزدم رو نزدم...برای من ناراحتی طرف مقابلم مهمه حتی اگر حق با من باشه...من به خیلی از شوخی ها میخندم...خیلی از نگاه ها رو هم اصلا ندیدم...نه این که فکر کنین بلد نیستم این جوری نباشم...نه...خوبم بلدم...ولی متاسفانه یا خوشبختانه همیشه پیرو شعار "اتیش رو با اتیش خاموش نکن"م...راستش رو بخواین ته دلمم از اشوب خوشم نمیاد...انگار روح و روان من مثل یه دریای ارومی میمونه که میتونی عکست رو توش ببینی!...ادمی که فکرش درگیره اذیت میشه...پس کسی که همیشه به فکر کرم ریختنه خودش داره اذیت میشه...دیگه فایدش چیه ادم به فکر اذیت کردن این ادم باشه؟!...

این همه مقدمه چینی کردم که بگم من در رابطه با وطنم اصلا این جوری نبودم... یعنی این که تو هر موقعیتی ازش دفاع میکردم...تا طرف رو قانع نمی کردم خیالم راحت نمیشد...اما الان دیگه این طوری نیستم...دیگه وقتی عرب ها به خلیج فارس میگن خلیج عرب غیرتی نمیشم...دیگه دم به دقیقه تاریخ ایران رو برای همه مرور نمیکنم...دیگه کم پیش میاد سر کلاس زیست شناسی از ابن سینا و زکریا یاد کنم... دیگه با ترک ها سر ایرانی بودن مولانا بحث نمیکنم...دیگه برام مهم نیست بهم بگن بمب اتم...یه جورایی از این بحث ها خسته شدم...از این بالای منبر رفتنا و حرف های ناسیونالیستی خسته شدم...در یای اروم من با این طوفان ها رابطه ی خوبی نداره...نمیدونم...مثل این که تازگی ها,بد بختانه یا خوش بختانه پیرو این شعر شدم...

هر کجا هستم باشم    اسمان مال من است...

پس نوشت:همین جا به طور رسمی اعلام میکنم که من تسلیم قالب قبلی شدم!از این به بعد این قالب جدید رو تحمل کنین!

پس پس نوشت:ببخشید یه مدت نبودم.دوست ندارم الکی بیام صفحه ی وبلاگ رو سیاه کنم!

                                                                             

نوشته شده توسط مهتاب در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 |
بیست روز پیش دختر معلممون به دنیا اومد و صدای ونگش به اسمان ها رفت...!

رفتم از معلمم پرسیدم:اقا چشمای دخترتون چه رنگیه؟

میگه:تو مایه های ابی و سبز و قهوه ای و طوسی...یه خرده هم عسلی...

میگم:اقا شما که همه ی رنگارو گفتین!

میگه:نمیدونم چه جوری بگم...مثل چشمای خودته...

زنگ میخوره و میره تو دفتر...

 

منم هر چی تو اینه نگاه میکنم نمیتونم جز قهوه ای رنگ دیگه ای تو تخم چشام ببینم!

خدا یه خودت به من بصیرت بده تا بتونم با چشم دلم این رنگایی رو که معلمم گفت رو ببینم...!

معلم مربوطه به ما فیزیک درس میده!خدایا خودت رحم کن!

نوشته شده توسط مهتاب در پنجشنبه شانزدهم دی 1389 |